پاره‌ای از یک شعر

پاره‌ای از یک شعر

چگونه میتوانم تورا بسرایم؟
نه توان گُسَستن مرا هست
و نه رستگاری از برای پیوستن…
مدت هاست كه نسیم سحر گاه،
اذان میگوید برای نماز عشقت .
و همه وجودم گشته سجودت.
بدینسان .
به مستی وضو میگیرم
و به راستی سخن میرانم،
در قامت آئینه بی محابا. .
هر سویی که می نگرم .
نَقشِ گُلی را میبینم
و سایه ی ِ مهتاب را بی حضورِ نور !
بی مِی و مستی ،
بی عشق
قلبِ ها چگونه می تپد؟ مگر می شود؟
ای جاری در نفسهای من،
مرابا گرمای وجودت پیوند دِه
تا با هجوم سرمای زمستان و تاریکی بِستیزم،
متحیر که چه بنامم تو را ،
ای در نَفَسهای من جاری،
چو رودی بسمت دریا .
نقشِ گُلی درگلستانی و یا سایهِ ی مهتابی در
شبی ظلمانی؟؟؟

#امیرهنردوست